|
 منظومه بدرقه
1
در گرگ و ميش دل مردگي
زمستان
وقتي خبر ميرسد
كسي كه شايد يك روز
معشوقه توبود
بي لبخندي از اين دنيا
رفت
و تو اورا بي آنكه بخواهي
بدرقه كردي براي هميشه
بي اندك فراغ بالي
بي اندك مجالي
بي اندك فرصتي
اينك ذهن
كه در محاق منظومه
هاي اين همه اندوه فرو ميرود
و ريشه هايت
بي آنكه بداني
در بركه هاي بي باران
جنوبي مي پوسند
يا مثل گياهان
خشكآبي اين بيابانها ي بي خاطره
به خاكبادي كِبِره مي
زنند
2
بيا بي حوصله شويم
از سايه سار تحمل هستي
خود خواهي تعلق خاطر
و با همه جان به كوچه هاي
كودكي هجرت كنيم
به ياد بياوريم بازي صبور
دست هامان را
با اضطرابي كه از تشنه گي
و عشق برميخواست
در پناهگاهي كه آنسوي كوچه هاي دلبستگي بود
يا وقتي كه از غيبت نگاهي
- به گردش بي شمار بوسه هاي آتشين مي رفتيم
با لذتي بي دريغ در نياز
جسماني
3
باغ تماشاي ما هم
يك راز بود
يك راز زيبا
چه در صلاه ظهر
چه در بيداري شبانه
در اتراق گاهي كه مي
رفتيم
اگر نمور
اگر بي سرپناهي حتي !
آن بالا واسطه ما ستاره هاي بي شمار آسمان بودند
4
اينجا -
در ميان اين آسمان بي روح
زمستاني
شايد روح تو مفهومي براي
اين همه غربت باشد
بهار بي سبزه و پرنده
تابستان بي گذشت و
گيج در صحاري خاك آلود
و پاييز هم كه درختي
نداريم
براي برگ ريزان
و ما ماندگار
اين نغمه هاي شوميم
كه از سوهان باد به نمك
زارها مي وزيد
5
هي مي شمارم روزها را
شب ها را
خواب و خاموشي كوچه ها را
وقطارزندگي كه در ازدحام سرگردان
آن همه مسافرفرو
رفته درخويش است
6
بعد از اين
برايت آنها همه مرداني
جوان بودند
ازتبار قديسين
كه حسرت لبخند دختران
عاشق را ندارند
ومن كه چشم دوخته ام
به آسمان
ابري
كه پر از دغدغه باران شبانگاهي ست
تا بي شمار مسافران غمگين
را
در اندوه يك لحظه فراق وبي كسي اشك باران كنند
7
گفتم كي ميايي؟
گفتي ميايم !
بي آيين
بي فلسفه
بي قيد و بند منظومه ها و
كهكشان ها
وسورتمه سياره ها
بر سطح خالي آسمان
كجاوه كودكانه اي بيش
نيست
آنگاه از سر دلتنگي محض
غبارروبي مي كنم خانه هاي خاك گرفته را
تا تو در جايي دور
باز هم آغاز شوي
و من زاده شوم در تناسخ آتشي ،يا رودي
كه خاكسترهاي مارا باد باخودببرد
اي هندوي بيچاره همه
اعصار
به فضيلت تسليمت ميهمانم
كن
كه هيچ پاياني متصور نيست
همچنانكه آغازي
8
گاهي روياهايي دارم
چون همين زمانهاي پرتشويش و اندوه
با كوله بار خاطره وترانه
هاي مكررجدايي
كه با گريه اي آغاز مي
شوند
وبر سنگ نوشته اي جاودانه
مي مانند
كجايند كوليان شوخ؟
تا عزلت خاكيان تورا به سر مستي
كوچه باغها بيرند
پرواز تمثيلي پروانه ها
آواز شوق انگيز قناريها
وهيچ مانعي رداي آزداي تورا
در آن سوي غارهاي آسودگي آلوده
نكند
9
هرچند پيام آتشيني براي
دلداگي عشاق ندارم
اما دوست دارم عاشقي را
حتي اگر براي بردن معشوقه
اي به قبرستان باشد
بيا ييد برويم اي دوست،
همسايه ،
همبازي همه كودكيها،
وبا همه وجود سراسيمه شويم
چون گروه هندوان
كه به طواف رود گنگ مي روند
ماهشهرعلي
ربيعي (علي بهار) زمستان 1387
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۶ مهر ۱۳۸۹ توسط: علي بهار
نظرات (0)
|